البته که دروغ، بخشی از انسان است و این در گذر روزگار تغییری نکرده است. دونالد ترامپ، اولین کسی نیست که دروغ را اختراع کرده است؛ او اولین کسی هم نیست که دروغ را یک مرحله بالاتر برده است؛ حالا ما در سال 2017، از دوران «حقیقت ساختگی» صحبت می‌کنیم، چیزی فراتر ازدروغ. حقیقت، اولین قربانی هر رکود اقتصادی است و تبلیغات در مقیاس بی سابقه، انعکاس دوران تشویش این رکود است. فجایع اقتصادی مانند انگشت تهدید آمیزی است که روی ماشه تفنگ گرفته باشی؛ تنها یک ثانیه پیش از به راه افتادن جنگ. همان طور که جورج اورول گفته، دروغ های مفید به حقایق مضر ترجیح داده می شوند. او پا را فراتر گذاشته و می گوید از سال 1936 به بعد چیزی به نام تاریخ را شاهد نیستیم؛ هرچه داریم تبلیغات محض است؛ تبلیغاتی که به جای حقیقت به خورد انسان ها داده می شود.    آیا این تنها اغراقی است که ویژگی کارهای اورول است یا حقیقت فراموش شده جهانشمول دنیای ما؟ مرور آن دوران نشان می دهد که اغراقی در کار نیست. رکود طولانی مدت، رئیس جمهوری وقت آمریکا، (هوور) را به کاربرد کلماتی جدید برای بحران های مالی واداشت تا استانداردهای جهان را تغییر دهد. او برای بحران مالی از کلمه «وحشت» استفاده کرد. دبلیو اچ اودن، حکم شاعرانه اش را این طور ارائه می دهد: «یک دهه تقلب رذلانه.» اودن در سپتامبر 1939 در نیویورک تایمز از یک تلاش دم می زند: «تلاشی برای لغو دروغ های به خورد داده شده... دروغی که قدرت بزرگ است.» این پایان دهه ای است که درباره آن می نویسند: «یکی از بی شمار چهره های پلید انسانی، انسان های نشئه از دروغ.»  البته که دروغ، بخشی از انسان است و این در گذر روزگار تغییری نکرده است. دونالد ترامپ، اولین کسی نیست که دروغ را اختراع کرده است؛ او اولین کسی هم نیست که دروغ را یک مرحله بالاتر برده است؛ حالا ما در سال 2017، از دوران «حقیقت ساختگی» صحبت می کنیم، چیزی فراتر ازدروغ؛ برساخت دوباره حقیقت به گونه ای که تشخیص آن از دروغ امکان پذیر نباشد. لایه ای کاملا باورپذیر روی حقیقت که به مرور تبدیل به باور عمومی می شود و دیگر کسی از حقیقت واقعی صحبت نمی کند و حتی کسی تشخیص نمی دهد که دروغی در کار است. این پدیده امروز با ظهور شبکه های اجتماعی رنگی جدید گرفته اما به هیچ وجه، پدیده ای جدید نیست بلکه پدران پدران ما در دوران جنگ جهانی اول آن را بنا نهاده اند.   لرد نورث کلیف، بنیانگذار مطبوعات عامه پسند در انگلیس و پوسترهای تصویرسازی شده است که او را «پدر دروغ ها» می دانند؛ ازجمله پرتره ای که حمله بریتانیا به قیصر آلمان را به تصویر می کشد و بریتانیایی ها را در لباسی شاهانه و فاخر با این تیتر به تصویر می کشد: «بریتانیایی ها، حتی یک عضو از خانواده خود را از دست نمی دهند.» انگار که جهان توصیفات چارلز دیکنز از فقر خیابان های لندن را فراموش می کند. میراث نورث کلیف که با تحقیر آلمان در جنگ جهانی اول همراه بود به یوزف گوبلس رسید.   نازیسم در آلمان راهی شد برای فرار از تحقیر جنگ جهانی اول. او به علت ناتوانی جسمی از شرکت در جنگ جهانی اول معاف بود و به تحصیل در رشته های تاریخ و ادبیات پرداخت و در سال ۱۹۲۲ به حزب نازی پیوست. در سال ۱۹۳۳، گوبلس به مقام وزارت پروپاگاندا در رایش سوم رسید و این سمت را تا هنگام مرگ در سال ۱۹۴۵ در اختیار داشت. وظیفه او به عنوان وزیر، به دست گرفتن کامل کنترل جامعه در همه بخش های زندگی اجتماعی بود، چه در سطح عمومی و فرهنگی و چه در سطح خصوصی. گوبلس توانست در کوتاه ترین مدت، تمام رسانه های آن روز را یکپارچه کند و تحت کنترل خود درآورد. او به زودی قدرت فیلم را به عنوان یک رسانه مناسب برای پروپاگاندا شناخت و از آن نهایت استفاده را برای تأثیر در افکار عمومی و پخش ایده های ضدیهودی برد.   شهرت او، بیشتر به خاطر وزارت تبلیغات در رایش سوم به مدت ۱۲ سال و ارائه تبلیغات عظیم برای جذب جامعه آلمان به اهداف و ارزش های هیتلر و حزب نازی است. اوج فعالیت های او در سازماندهی «شب بلورین» در شب دهم نوامبر بود. از سال ۱۹۴۰ به بعد، گوبلس مدیر مجله هفتگی «Das Reich» بود که در سرمقاله آن، همواره درباره «پیروزی نهایی» در آینده نزدیک می نوشت و از اختراع سلاح های معجزه آمیز خیالی خبر می داد. بعد از شکست آلمانی ها در استالینگراد، گوبلس سخنرانی ای در برلین ایراد کرد که در آن، این جمله مشهور خود را فریاد می زد: «آیا جنگ مطلق را می خواهید؟»  جنگ مطلق گوبلس درنهایت به شکست انجامید. او قربانی اصل خود شد: «اساس پروپاگاندا بر آن است که یک ایده را چنان به مردم صادقانه القا کنید که درنهایت تسلیم آن شده و مطلقا به آن ایمان آورده و هرگز نتوانند از آن بگریزند» اما او قدرت آن سوی ماجرا را در نظر نگرفت. دولت های دنیا از تاکتیک های گوبلس استفاده کردند، آن را پیشرفت دادند تا درنهایت غلبه بر آلمان نازی ممکن شد اما یک چیز در این میان فراموش شد.   این تاکتیک ها در هیاهوی دنیای پس از جنگ که به سرعت به سمت پیشرفت و بازسازی قدم می گذاشت، از بین نرفت بلکه مخفی شد تا به صورت نهانی استفاده شود. تبلیغات، پروپاگاندا و حقیقت ساختگی، امروز آن قدر قدرتمند شده است که سیاستمداران امروزی بگویند: «این حق مسلم دولت است که به شکل گیری اذهان عمومی نظارت کند»؛ حق مسلمی که ما را قربانی جهانی می کند که دیگر حقیقتش را نمی شناسیم و شوربختانه آنچه می شناسیم، تنها چهره ای بزک شده از حقیقت است. پوسترهایی ازقبیل: «مردم برخواهند خاست»، «نان و آزادی»، «پیش به سوی تجدید قدرت!» حالا جای خود را به رنگارنگی دنیای مجازی داده اند اما فریب، همان است که بود. راه فرار اما هنوز همان است که سقراط می گفت: «اگر حامی آزادی باشی، حقیقت حمایت خودش را خواهد داشت.»